تبليغاتX
خیلی دوست دارم زینب جون فقط تو

فقط تو

چقدر سخته که گل آرزوهاتو توباغچه ی یکی دیگه ببینی هزار بار در خودت بشکنی .......

 

 

 

 

 

+نوشته قلم در یکشنبه 1387/06/10وقت2:10توسط صادق تو | |

 

 

سعی میکنم جریان دیروز  رو فراموش کنم

من دیگه

نمیترسم

نمیترسم

چون او با من است

پس همچنان آرامش برقرار است

صدای موزیک رو بلند کردم  تا اخر اخرش یادم نبود شنبه است و حرکات موزون لازم

موج دامنی که میرقصه تو باد

ی بغل موهای آزاد                  

تب پیشونی من امشب دستاتو میخواد

تو اغوش گرمت منو نگه دار

نفسامو بشنوه دیوار

منی که رقصیدنم  از یادم رفته انگار

 

 

برای دیدن ادامه عکسها به ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب

+نوشته قلم در سه شنبه 1387/06/05وقت3:6توسط صادق تو | |

دلم از دوریت پاره پاره شد تازه دوختمش

 

عشق من تولدت مبارک انشا الله سال دیگه تولدتو باهم جشن میگیریم

 

 

۱۱۱ جون  با تمام وجود این روز رو بهت

تبریک میگم

خیلی دوست دارم

خیلی دوست دارشتم تو این روز زیبا با تو بودم

+نوشته قلم در چهارشنبه 1387/05/02وقت17:25توسط صادق تو | |

 

 

+نوشته قلم در سه شنبه 1387/04/25وقت1:28توسط صادق تو | |

همه ی هستیه من  تولدت مبارک

با عشق شروع کردیم با عشق ادامه دادیم وبا عشق به پایان خاهیم رساند

تولدت مبارک نفسم   ۲/۵/۸۷ 

 

+نوشته قلم در دوشنبه 1387/04/24وقت22:51توسط صادق تو | |

تقدیم به کسی که نامش در بهار من
یادش در اندیشه من , عشقش در قلب من
کلامش در دفتر من و دیدارش ارزوی من است .

+نوشته قلم در چهارشنبه 1387/04/19وقت1:16توسط صادق تو | |

 
ادامه مطلب

+نوشته قلم در سه شنبه 1387/04/18وقت0:49توسط صادق تو | |

سلام دوستان عزیز

یه خاطره از چند روز پیش میخوام براتون بگم

چند روز پیش برای ماهی گیری رفته بودیم که دیگه آخرای ماهی گی بود که خسته شدم

رفتم زیر درخت وبرادم به ماهی گیری ادامه میداد

وقتی زیر درخت نشسته بودم با خاک بازی میکردم

در همین حال یه تپه کوچیکی درست کردم

که داشتم بزرگ وبزرگترش میکردم

ولی یه لحظه فکر کردم اگه برگترش بکنم

ممکنه که تپه دوتا بشه

به همین خاطر دست برداشتم

گفتم من که یه یه نفر بیشتر دوست ندارم

چرا بشن دوتا  یکه فقط تو دنیا تکه عشق من عشق من

چون دیوانه وار دوستش دارم

دوست دارم

دوست دارم       دوست دارم

دوست دارم       دوست دارم

             دوست دارم

+نوشته قلم در سه شنبه 1387/04/18وقت0:48توسط صادق تو | |

دیر به دیر به دیدنت میومدم تا دلتنگم بشی
و دلت برای کس دیگی جا نداشته باشه
می خواستم اونقدر دلتنگم بشی
که فقط من تو دلت جا بشم
اما انگار خیلی دیر اومدم
اونقدر دلت تنگ شده بود که
دیگه برای منم جایی توش نبود

+نوشته قلم در شنبه 1387/04/15وقت2:59توسط صادق تو | |

                              سلام به دوستان عزیزم

از دست من که ناراحت نیستید

دیر جوابتون میدم شرمند خودتون میدونید که وقت ندارم

هر ۲ ماه شاید بتونم یه سری بزنم

خودتون خوب میدونید که هنوز سربازم

باشه امشب میخام درد خودمو بگم

این چند روزه از مرخصی داره میگذره ولی من هنوز انو ندیدم  و من فقط به خاطر اون میام مرخصی

ولی چه فایده مارو درک نمیکنند منو از جاده میندازن بیرون تو خاکی میفرستند

نمیدونم میشه من هم یه روزی به ته این جاده برم

من نمیدونم آخر این جاده کجاست ولی مطمعن هستم تو آخرشی

میدونی دوست دارم آخر این جاده چی باشه

تنها آرزوم اینه که وقتی به آخر این جاده برسم یه کلبه کوچیکی باشه که من بتونم

خودمو تو اون جا بزن

چون اون کلبه کوچلو قلب توست

لعنت بر آن کس که سربازی را بنا کرد مرا از تو تورا از من جدا کرد

بای بای                                                     بای  بای

 

 

 

+نوشته قلم در شنبه 1387/04/15وقت2:37توسط صادق تو | |

يکي بود يکي نبود... اوني که بود تو بودي . اوني که نبود من بودم.

يکي داشت يکي نداشت... اوني داشت تو بودي.

اوني که کسي به جز تو نداشت من بودم.

يکي خواست . يکي نخواست... اوني که خواست تو بودي .

 اوني که بي تو بودن را نخواست من بودم.

يکي بُرد. يکي باخت... اوني که بُرد تو بودي.

اوني که دل به تو باخت من بودم.

يکي گفت. يکي نگفت... اوني که گفت تو بودي.

 اوني که دوستت دارم را به هيچ کس به جز تو نگفت من بودم

+نوشته قلم در چهارشنبه 1387/03/08وقت22:55توسط صادق تو | |

The image “http://ferancesco.persiangig.com/image/Matlab/lover.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

 ای یاران به خدا که بی وفای نکنید
            ازاین عاشق دلسوخته جدای نکنید
                                 یاوفا کنید بااو تاآخر عمر
                                    یا اینکه از اول آشنایی نکنید

 

+نوشته قلم در چهارشنبه 1387/03/08وقت1:41توسط صادق تو | |

                                                   بنام خالق تو

سلام دوستان عزیزم

من این حرفهای دلمو میگم

با زبون بی زبونی دارم فریاد میکشم

میگم عاشقم  دیونشم با نفس اون زندم ولی بعضی مردم درک نمیکنند

نظرمیدن میگن تو عاشق نیستی تو داری خودتو گول مزنی

یکی بابا ول کن عاشقی کجا بوده میخای با این حرفات مخ دختر مردمو بزنی

یکی میگه عاشقی کجا بوده این زمونه فقط پول ویک دختر خوشکل

ولی من با این حرفا ناراحت نمیشن میگم بزار با فکرهای خودشون زندگی بکنند

ولی شما خودتونو به جای من بزارید از کوچکی که هیچ احساسی نداشتی ویه دختری رو دوست 

داشته باشی وتا زمانی که بزرگ میشه به فکر اونی  وفقط فقط با یاد اون زندگی میکنی

ولی وقتی وقتش برسه که باید بهم برسید هزارتا مشکل ومخالف پیدا میشه چکار میکنید

این همه انتظار  آخرش باید انجوری بشه

حاظرم به خاطر اون هر کاری بکنم فقط به عشقم برسم

وقی صداشو میشنوم انگاری تازه جون گرفتم  در حال حاظر من سربازم و وقتی بهم زنگ میزنه

انچنان شاد میشم دوستام فکر میکنن مست مستم

ولی اونا فکر میکنن فقط با شراب میشه مست شدنمیدونن صدای عشقم از شراب

بیشتر منو مست میمنه

 

+نوشته قلم در چهارشنبه 1387/03/08وقت1:29توسط صادق تو | |

 

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند : 

شادی ... غم ... غرور ... عشق 

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ...

همه ساکنان جزیره قایق هایشان را ترک کردند ... اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند 

 ... چون او عاشق جزیره بود ...  

هنگامی که جزیره به زیر آب فرو می رفت٬ از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد خواست  

و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ... ثروت گفت : نه ... ! پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی می شد کمک خواست ... غرو

مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد ... 

ر گفت : نه .... ! 

چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهد کرد ... 

غم در نزدیکی عشق بود ... عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم ! 

غم با صدای حزن آلود گفت : من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم ... 

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد ٬  

اون قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید ... 

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت : 

بیا من تو را خواهم برد ... سریع خود را داخا قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. 

وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات  

داده بود چقدر به گردنش حق دارد !

... عشق آنقدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد ...

عشق نزد علم که مشغول مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید : 

آن مرد که بود ؟ ... علم پاسخ داد : زمان ... !

عشق با تعجب گفت : اما او چرا به من کمک کرد ؟  

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ......

 

میان داشته هایم با تمام وسعت نداشته هایم تو را کم می آورم و دلم عجیب برای خودم می سوزد و دلم عجیب دردش می آید و دیگر واژه تلخ به درک هم به زبانم نمی چرخد و جایش را یک توی ذوق خوردن درد آور پر می کند که یادم می اندازد هی فلانی چشمهایت را خوب باز کن این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و من همه اش می خواهم که باشد و دلم لک زده برای یک صبح بیدار شدن و بعد چشمانی بسته و نور دم غروب که یادت باندازد که هی فلانی ببین چه روزگاری را داری تجربه می کنی به یک چشم به هم زدنی صبح زودش دود میشود و میرود به هوا و غروبش توی دستهای تو چه دیدنیست . و حالا توی این روزهای وحشت از حتی یک صدای پخ نگاه کنی به پشت سرت و ببینی وای روزهاست که دیگر کسی نیست و پشتت چه خالی شده است و این خالی با هیچ چیز به جز تو پر نبوده که حالا بشود با چیزی پرش کرد و بلا روزگاریست این عاشقیت ! که تو هی پا پس بکشی و من هی دلم برای دستهای تو لک بزند و با هیچ چیزی این حفره دل پر نمی شود و وای که چقدر دلم گرفته است .

 

+نوشته قلم در چهارشنبه 1387/03/08وقت0:56توسط صادق تو | |

                                 فقط تو     

+نوشته قلم در سه شنبه 1387/03/07وقت2:25توسط صادق تو | |

                                   ٬٬٬٬٬٬٬بنام خالق تو٬٬٬٬٬٬٬٬٬

با عرض سلام به دوستان خوبم

امشب میخام یه قصه واقعی براتون بگم

من صادق هستم ۲۲ سال دارم

که حدودا ۱۸ سالگی عاشق دختری بودم که نمیتونستم حرف دل خودمو بهش بزنم

هر وقت انو میدیدم زبونم بند میامد و سرمو پایین میبردم

تا اینکه بعد از گذشت ۲سال تصمیم گرفتم که حرف دل رو بهش بگم  روز دوشنبه بود

که رفته بودم باشگاه وقتی از باشگاه بیرون میامدم دیدم اون از مدرسه داشت میامد  نفسم

بند امد ولی تصمیم خودمو گرفته بودم گفتم باید بهش بگم

صداش زدم امد گفتم یه کار کوچیک با شما داشتم هیچ حرفی نزد گفتم من شمارو دوست دارم

بازم هیچ حرفی نزد گفت نه میخاست بره که بهش گفتم یه لحظه صبر کن گفت دیگه چیه

گفتم این چند ساله من شمارو دیوانه وار دوستت دارم ولی جرعت گفتن نداشتم

امروز با هزار امید امدم  بعد شما میگید نه.

چند دقیقه ای طول کشید که با هم حرف میزدیم.

گفت باید فکر کنم  چند روز و چند هفته گذشت که هیچ جوابی نشنیدم

مجبور شدم خودم بهش زنگ زدم گفتم چی شد فکر کردی هیچ حرفی نزد وقطع کرد

تا اینکه یه روز ساعت ۵ بعدظهر بود که رفته بودم باشگاه داشتم لباس عوض میکردم که

گوشیم زنگ زد

وقتی گوشی رو برداشتم دیدم خودش بود    گفت الو     گفتم الو

گفت سلام     گفتم سلام            گفت خوبی         گفتم خوبم

گفت شناختی       گفتم اره  گفتم چی شد فکر کردی

گفت اره ولی تا اخرش با همیم قول میدی تا اخرش باهم باشیم

گفتم قول     قول      قول     قول    میدم تا .......

تا اینکه روزهای خوبم فرا رسید دیگه فکر وخیالم راحت شده بود چون غمی نداشتم

بعد از اون قضیه یک سال گذشت که من قضه رو به خانوادم گفتم .

خانوادم مخالفت کردن.گفتن هنوز تو نرفتی سربازی .کار نداری.شاید بریم .جواب رد بدن

من تمام فکرم شده بود اون فقط به اون فکر میکردم  

تا اینکه با دختره زیاد رابطه داشتم خانواده دختره هم فهمیدن

من هم همان رو رفتم دفترچه سربازی رو پست کردم جوابش امد رفتم سربازی

درحال حاظر سربازم در لشکر ۲۸ پیاده کردستان

وروز به روز بیشتر عاشقش میشم نمیدونم چرا اگه یه روز صاشو نشنوم دیونه میشم

این همه دوست داشتن هم یک مشکل بزرگی برام شده

انقدر دوسش دارم که همش بهش شک میکنم بعضی وقتها که بهش زنگ میزنم ور نمیداره

اون لحظه دیونه میشم هزاران فکر وخیال به ذهنم میاد

میگم خدایا کجاست.  با کی میگرده .   در حال چکاریه وغیره............

میدنم هیچ مشکلی نداره فقط میترسم یکی اونو از من بگیره همیشه هم به خاطر همین کارا

ناراحتش میکنم

از شما دوستان عزیزم میخوام یه راهی جلوی پام بزارید تا از شر این مشکل خلاص شم

منتظر نظرات شما هستم

+نوشته قلم در سه شنبه 1387/03/07وقت1:40توسط صادق تو | |

زندگی زیباس اگر تو بخواهی

زندگی جاریست اگر تو روان باشی

زندگی هست تا زمانی که تو هستی

 

+نوشته قلم در سه شنبه 1387/03/07وقت1:10توسط صادق تو | |

 

صدایم زیبا نیست تا برایت بخوانم

حرف هایم گویا نیست تا به تو بفهما نم

 عشق من کوتاه نیست تا با تو نمانم

پس با من بمان تا با تو بخوانم 

 بخوانم از عشق درونم از وجودم

ازتمام ناراحتی ها با وجودم

 دلم غمگین و خستس

 مهربانم نیازی هم به این دنیا ندارم!

 

+نوشته قلم در سه شنبه 1387/03/07وقت1:8توسط صادق تو | |

توی غروب اسمون  پاکی چشماتو دیدم

 

میون تاریکی شب برق نگاتو دزدیدم

 

 

گفتم بهت بدون تو دنیا که رنگی نداره

 

 

سیاهی شب واسه تو رنگه قشنگی میاره؟

 

 

مهتاب اسمون من با دست تو روشن میشه

 

 

تنفس وجود من بدون تو قطع میشه

+نوشته قلم در سه شنبه 1387/03/07وقت0:56توسط صادق تو | |

تنها

حس بارون زده ی من                در غبار تو کدر شد


خاطرات گنگ و مبهم                با ظهور  تو مرور شد


نبود این لحظه ی دیدار               مثل روزای گذشته


انتظار سرد و خاموش                قلبمو در هم شکسته

.....

برو دیدار به قیا مت                  برو که سرت سلا مت


برو که دوستت ندارم               نمی خوام اشک ندا مت

......

نه من اون  گله ی اتیش              نه تو اون  ابر بهاری


نمی خوام فصل خزو نو                 دوباره یادم بیاری


با چه شو قی بیارم من                اسمتو روی زبونم


جاری میشه اشک چشما مم           برو دیگه نمی تو نم

......

برو دیدار به قیا مت                  برو که سرت سلا مت


برو که دوستت ندارم               نمی خوام اشک ندا مت

اما  ما ..........  اما ... ما.....        اما....................

آدما  در یا ی رازند                        بعضی ها شون قصه سازند

بعضی ها اسیر رویا                       به  توهم  دل میبازند

                        ....................

بعضی ها تو قا ب نفرت                  نمی دونم چیه حکمت  ؟        

چرا دوست دارن بمو نن                 تو ی  تاریکی ظلمت   

                         ....................

بعضی  ها نا مهربو نن                  قدر هم رو نمی دونن

نمی خوان تو ی دلا شون               گل اشتی رو بشو نن

                        ....................

اما ما اسیر عشقیم                     تو کو یر سر نو شتیم

با بد و خو به زمو نه                 انگاری تو ی بهشتیم       

                        ....................

گر چه ما ناله و آهیم                سر تا پا غر ق گنا هیم

+نوشته قلم در سه شنبه 1387/03/07وقت0:16توسط صادق تو | |

ميون اين همه عاشق  دل فقط تو رو پسنديد

 

با  همون  نگاه  اول عشقوتوچشماي توديد

 

شدي مهمون دل من  با يه دنيا مهربو ني

 

درهمون لحظه كه قلبم مي مرداز بي همزبو ني

 

نميدم يه تار مو تو  به يه دريا  دٌر زيبا

 

نميدم برق نگا تو  به يه دنيا دلخوشي ها

 

بيا تا با هم بسازيم  قصرمونو از صداقت

 

توي ايونش  بكاريم  گلاي پاك محبت

 

بيا تا با هم ببينيم  فردارو به رنگ ابي

 

كو چ كنيم به وادي عشق  با همين دستاي خالي

 

 

حالا كه قدم گذاشتي  به سراي پاك اين دل

 

بمون واسه ي هميشه  بمون اي غزال خوشگل

 

 

نميدم يه تار مو تو  به يه دريا  دٌر زيبا

 

نميدم برق نگا تو  به يه دنيا دلخوشي ها

 

 

ميون اين همه عاشق


ادامه مطلب

+نوشته قلم در سه شنبه 1387/03/07وقت0:10توسط صادق تو | |

دو تا آدم برفی دو طرف رودخونه عاشق هم میشن

                                              از عشق آب میشن تا شاید وسط رودخونه

                                        به هم برسن

مزار من...www.orchid.blogfa.com

+نوشته قلم در دوشنبه 1387/03/06وقت0:13توسط صادق تو | |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هرروز

برای دلم

مشتری آمدو رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:

چرا این اتاقت پر از دود و آه است؟

یکی گفت:

چرا دیوارهایش سیاه است؟

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است؟

و آن دیگری گفت:

وانگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید

دیگر برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم

+نوشته قلم در دوشنبه 1387/03/06وقت0:0توسط صادق تو | |

عاشقی جرمه حکمش هم حبس ابد

+نوشته قلم در یکشنبه 1387/03/05وقت23:20توسط صادق تو | |

            مخوام بلند داد بزنم که زندگیم فقط توی

           خوبی هارو جمع بزنم بگم دل وجونم توی

           بی رو تفریق بکنم به عشق ضریب دو بدم

                            بگم که زندگیم توی

          نمیزارم کسی بیا جذب محبت

              زودی بهش توان میدم تا عشقمون جون بگیره

                                   اینو بدون

             هرجا باشم عشق تو تقسیم نمیشه

             معادله عشقمون بدون تو حل نمیشه

                                                   تو   .تو

                       تو   .تو

                          تو

 

+نوشته قلم در یکشنبه 1387/03/05وقت2:21توسط صادق تو | |

عشق تو يعني رازقي ، يعني نسيم
عشق تو يعني مست گشتن از شميم
عشق  يعني آفتاب بي غروب
عشق يعني آسمان ، يعني فروغ
عشق يعني آرزو ، يعني اميد
عشق يعني روشني ، يعني سپيد
عشق يعني غوطه خوردن بين موج
عشق يعني رد شدن از مرز اوج
عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني لحظه ديدار يار
عشق يعني دست در دست نگار
عشق يعني نغمه هاي هايده
عشق يعني رقص آب و آينه
عشق يعني عقل شد مدهوش تو
عشق يعني مست در آغوش تو
عشق يعني لب به لب انداختن
عشق يعني جامه را انداختن
عشق يعني لحظه هاي بي قرار
عشق يعني صبر ، يعني انتظار
عشق يعني اشتياق و اضطراب
عشق يعني دلهره ، يعني شتاب
عشق يعني اشک ، يعني عاطفه
عشق يعني يادگاري ، خاطره
عشق يعني لايق مریم شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن
عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي ، يعني سراب
عشق يعني خواستن ، له له زدن
عشق يعني سوختن ، پر پر زدن
عشق يعني سالهاي عمر سخت
عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ
عشق يعني با "خدايا" ساختن
عشق يعني چون هميشه "باختن"

+نوشته قلم در یکشنبه 1387/03/05وقت2:13توسط صادق تو | |